این‌بار قرار است چراغی در شبدیز روشن شود/ نوشتاری از زهرا مرادی

این‌بار قرار است چراغی در شبدیز روشن شود/ نوشتاری از زهرا مرادی
جشنواره های منطقه ای
۲۵ تیر ۱۳۹۶

 

به بهانه برگزاری جشنواره ی فیلم شبدیز

این‌بار قرار است چراغی در شبدیز روشن شود
به قلم: زهرا مرادی (۱)  _ عضو انجمن سینمای جوان کرمانشاه

 

انسان متولد می‌شود مثل سایر جانداران، اگر آغازش را تولد و پایانش را مرگ بدانیم، انگار برای این به دنیا آمده که بمیرد. اما زندگی در مسیری که از تولد به مرگ ختم می‌شود جریان دارد و زندگی هست و انسان هست.

تمام تلاش‌ها، فکرها، رویاها، شکست‌ها، عشق‌ها در این مسیر معنا می یابد .مسیری خطی که انگار فیلمی‌ست که تو آغازش را می‌بینی و منتظر این هستی که پایانش چه می‌شود و در این بین موازی گونه و حتی غیرخطی خرده پی‌رنگ‌ها تجربه می‌شود.

اما وقتی به انتها رسیدی تازه متوجه می‌شوی تمام آن لب گزیدن‌ها، تعلیق‌ها، استرس‌ها و حس‌های نابی که تجربه کردی در فاصله دو پرده‌ی ابتدا و انتها معنا یافته است و وقتی به پایان رسیدی به یاد لحظات میانی و تجربه‌های ناب‌اش می‌افتی؛ که کجا فیلم‌ساز روحت را نواخت و کجا با روانت بازی کرد و چه شد که فراموش کردی در حال تماشای فیلم هستی وقتی نفس‌هایت به شماره افتاد یا زمانی که جلوی چشمانت را گرفتی یا حتی اشک‌هایت از کنترل خارج شد.

سینما زندگی ست؛ و می‌توان گفت یادت می‌دهد مسیر زندگی را دریابی تا وقتی به پایان رسیدی، زمانی که یاد اوج‌ها و فرودها و حتی گره‌ها افتادی، بدانی روایت زندگی تو چگونه بوده است.

انسان همیشه به دنبال مأمنی می‌گردد که با فراغ بال به رویاهایش بپردازد و مگر انسان بی‌رویا هم داریم و مگر می‌شود بی رویا زیست. شاید فروید درست می گوید که رویا و تخیل دارای ویژگی‌های ارضا کننده هستند؛ ویژگی‌ای که انسان را پالایش می‌کند و ارسطو بیان می‌دارد که یکی از کنش‌های تراژیک در تئاتر این است که تماشاگر را از قید امیال مفرط رها می‌سازد، چه بسا ارسطو همین نظر را در مورد سینما داشته باشد .

فکر کن؛ بازهم می‌گویم انسان به دنبال مأمنی می‌گردد که با فراغ بال به رویاهایش بپردازد و گاهی رویایی دست نیافتنی. و چه بهتر از اینکه وارد جایی شوی و پرده‌هایی کنار رود و پرده‌ای بر تو نمایان شود و زندگی‌ای را ببینی که همان است که تو می‌خواهی و گاهی این پرده زندگی را نشانت می‌دهد که حواست باشد راهی که رفته‌ای به ناکجاآباد است و درک می‌کنی و اندیشه می‌کنی که آیا زندگی خودت ارزشش را دارد که تباه شود و چه زندگی‌ها که با دیدن فیلمی مسیرشان تغییر نکرد!

این همان اصل پالایش فروید است که خودت را جای کاراکتر قرار دهی و در پایان وقتی که از نظر فکری آزاد و ارضا شوی، به این فکر کنی که واقعا این همان زندگی ست که می‌خواهم برای خودم رقم بزنم؟

چه فیلم‌ها که ساخته نشد که سازنده‌اش درد بشریت داشت و دغدغه‌ی مردمانش یا حتی دغدغه هنر و زیبایی و

حالا اسمش را ژانر اجتماعی یا سیاسی یا فیلم هنری بگذارند، چه فرق می کند؟! مهم سینماست؛ مهم این است که می‌دانیم می‌تواند یک زندگی را در برابرمان نمایان سازد. مهم این است که یاد بگیریم اندیشه کنیم.

بدانیم این مسیر به انتها می‌رسد، هر لحظه‌اش را دریابیم، و قدر بدانیم تمام کسانی که لحظه‌ای از این مسیر را برای‌مان ثبت کردند که مثل طعم گیلاس در دهانمان مزه بدهد و خاطرش یک عمر ما را رهنمون کند.

زندگی جاری‌ست؛ عشق هست؛ سینما هست و سینما هست تا ثبت کند تمام لحظه‌هایی که باید ثبت شود و یاد بدهد که به اطراف‌مان، به خودمان و به درون‌مان توجه کنیم تا رویای‌مان را پرواز دهیم و انسان درون‌مان را در این مسیر پربار کنیم.

پرده‌ها که به پایان می‌رسد و چراغ‌ها که روشن می‌شود به اطرافت توجه کرده‌ای؟! آدم‌هایی که هستند با تو یک اشتراک دارند، شاید رویای‌شان با تو یکی‌ست.

حس خوب یکی شدن را تجربه کرده‌ای وقتی با هم فیلم می‌بینید و کنار به کنار هم، پهلو به پهلوی هم به احترام آن رویا به آن فکر و هر چه در قالب تصویر گنجانده شده و تو را و ما را با تمام دغدغه‌های‌مان کنار هم جمع کرده تا بگوید ما یک فصل مشترک داریم.

بخواهیم از آنان‌که که فکرشان را به اشتراک می‌گذارند به انسان و به عمق انسان احترام گذاشته و اندیشه‌ای ناب را به اشتراک بگذارند.

یادمان باشد گاهی در شهرمان وقتی چراغ ‌ها روشن می‌شود تنهاییم و روزهای بی پرده و بی‌چراغ را تجربه کردیم. حواس‌مان به رویای‌مان باشد.

این‌بار قرار است چراغی در شبدیز روشن شود، باشد که همه‌ی سیاهی‌ها و همه‌ی تاریکی‌ها سیاهی شبدیز و تاریکی سالن سینما باشد. تا وقتی چراغی روشن شود افقی گسترده شود و انسان‌هایی هم را بیابند که به دنبال این هستند که حرف‌شان را با سینما و تصویر و قلم و هنر بزنند.

ما مردمانی هستیم که به قلم سوگند یاد کرده‌ایم، حال این قلم، قلمی برای نوشتن باشد یا قلمی که بر دیوارهای طاق بستان حک شده و تصویر متحرکی را ایجاد کرده باشد که بدانیم قلم و سینما و تاریخ این سرزمین در هم تنیده‌اند و این‌ها چیزی نیست جز نشان دادن و بیان فرهنگ و تمدن و چگونه اندیشیدن مردم یک سرزمین.

امید که اندیشه‌مان چونان شبدیز بر لوحی ماندگار بماند.

 


 

۱٫  کارشناسی اقتصاد- فارغ‌التحصیل انجمن سینمای جوانان کرمانشاه
       فیلم‌ساز_ انیماتور

 

برچسب ها :

نظرات کاربران

*
*
*